قلب ما
22 اردیبهشت 92.

گلم که این روزها غذا خوردن تو همه فکر و ذکر مامانی شده سلام علیکم. امشب شکر خدا 1کم گوشت ماهی خوردی و مامانی خوشحالم. البته اولش که نمیخوردی.. همش از دهنت میریختی بیرون و من ناراحت بودم ولی بابایی گفت حوصله کن من میدم میخوره.ما شام خوردیم و بعدش بابایی 1کمی باهات بازی کرد و چند لقمه سرپایی بهت داد و بعدشم بببعی تو از کمد خاستی و برداشتی و به هوای بازی با اون غذاتو تا ته خوردی و ما کلی ذوقیدیم
دست بابای مهربون درد نکنه که به فکر پسریه. ایشالله گل پسرم بزرگ شه و محبت های بابا و مامانی رو جبران کنه
.
دیروز هم که جمعه بود و بابا نرفت مغازه و پیشمون موند. مراقب تو بود و من هم فرصت کردم و 1کم خونمونو مرتب کردم. بعد از ظهر هم مادر بزرگی زنگید و گفت 1 نی نی بدنیا اومده (نی نی پسر عمه بابایی ) که البته نی نی خواهر زندایی مامان هم می شد
که رفتیم دیدنش و خدا بابارو خیر بده که تو ماشین نگهت داشت و من رفتم وگرنه تو اون خونه با اون دمای بالا و چهره های نا آشنا دیوونم می کردی. بعد هم 1 سر رفتیم رفاه خرید کنیم که شما هر چیرو میدیدی راحت از قفسه ها برمیداشتی ( با خونمون اشتباه گرفته بودی )و چن تام مایع دستشویی پخش زمین کردی و آقایی هم خفن نگات کرد البته بیشتر منظور نگاش ما بودیم که بابایی هم میگفت بچه اس بذار راحت باشه
که با بالا گرفتن کارات مجبور شد بغلت کنه بیچاره. بعد هم رفتم و بجای سبد چرخ آوردم و تورو هم سوارش کردیم و 1 نفسی کشیدیم و تازه یادمون اومد واسه خرید چی رفتیم!
بله پسرم شیطونی شدی واسه خودت. امروز عصر هم بردمت حیاط که بازی کنی کلی با خاک باغچه خودتو گل مالی کردی و منو عصبانی و برگشتیم تو خونه.
گلم عاجزانه از خدا میخوام که تو و همه بچه های دیگه خوب غذا بخورین. این روزها بیشتر از همیشه احساس میکنم لاغر شدی و آب رفتی. مامان فدات شم. 



قلب ما
